تیم مدیریت بادغیس دات کام پیشاپیش فرارسیدن عید سعید فطر را برای تمام مسلمین جهان بخصوص برای شما کاربران عزیز تبریک و تهنیت عرض داشته و امید وار است که لحظات دیدار و تقسیم شادمانی با یک دیگر را به فال نیک گرفته و به تحکیم روابط اجتماعی و فامیلی خود در پرتو فیض روزه و ایام عید بپردازید. امروز روز اول عید سعید فطر میباشد از خداوند متعال استدعا میداریم که این روز را به خوبی و خوشی سپری نمائید

نظر سنجي

به کی رای خواهید داد؟
محمدنعیم قلعه نوی،
آزیتا رفعت،
عبدالواسع محزون،
غلام سرور فایز،
حاجی معلم غلام سخی،
محمدیعقوب شمس،
حاجی محترمه،
سیدنادر حاتمی،
ملا ملنگ،
عبدالله عزیزی،
ویا دیگران؟

بیوگرافی شاعر جوان (داود امین )

نباشد جز دل ویران من شایسته ای عشقت

ترا ای گــنج نا پیدا در این ویرانه میخواهم

آری!

از قدیم گفته اند که گنج در ویرانه هاست بادغیس نیز ویرانه ایست که بسی گنجینه های شعر و ادب را در دامن خویش پرورانیده ویا میپروراند شاعرانی از دیوار کهنه های این مخروبه سر بلند میکنند و چون خورشید میدرخشند که تا هنوز نا شناخته مانده وهمه کس از این معادن گهر بار بیخبرند وچرا؟؟؟

من خودم فکر میکردم که شاید تعداد  شخصیت های ادبی که ما در ویب سایت بادغیس دات کام بدست معرفی گرفته ایم، محدود باشد ولی نه اینطور نبوده وقتی در انجمن شعر خوانی که توسط نمایندگی مدیریت مبارزه با مواد مخدر راه اندازه شده بود شرکت ورزیدم در واقع استعداد های شگفت آور را خودم مشاهده کردم که سخت مرا متحیر میساخت و امیدوار- جوانانی پشت میز سخن رانی میاستادند و اشعار بلند شان را زمزمه میکردند که به همه دلنشین تمام میشد در حالیکه اشعار شان چنان بدل مینشست که گویا شاعریست تمام علوم را فراگرفته اما نه شاگردان مکاتب ابتدایی بودند و یا اشخاص خیلی کم سواد اما طبع و قریحه بلند و پرشوری در نهاد شان پیدا بود که اشعار موزون و دلکش را از گفته های خودشان دیکلمه میکردند.

با استفاده از فُرصت این بار با شاعر جوان آشنا میشویم که در بازار قلعه نو به حرفه آزاد اشتغال دارد وقتیکه از دوستانم شنیدم که او شاعر است خودش را میشناختم اما باورم نمیشد که او شاعر باشد چون بیخبر مانده بودم  تصمیم گرفتم که اورا باید ملاقات کنم در حالیکه باران کم کم میبارید و هوانیز سرد شده بود کامره ام را بدست گرفتم تا تصویر از او نیزبگیرم آدرس را که در دست داشتم بدروازه دوکانش رسیدم اورا سخت مصروف کار وبار دوکانداری و معیشت زندگی یافتم با او احوالپرسی کردم خودم را معرفی نموده و در باره ویب سایت بادغیس دات کام در حالیکه او دسترسی به انترنت نداشت معلومات دادم بعد از صحبت پیرامون شعر و وضعیت آن در بادغیس سخن راندیم ضمناً از او خواستم تا سوانح و چند پارچه نمونه اشعار خودش را در دسترس ما بگذارد تا بدست نشر بسپاریم برای ما وعده نمود تا اورا تایک روز دیگر مهلت دهیم خوشبختانه به وعده وفا گذاشت و از نزدش عندالموقع تسلیم شدم که اینک زندگینامه و اشعار این شاعر را خدمت شما پیشکش میکنم:

داود متخلص به امین فرزند حاجی عبدالقدیر باشنده اصلی ولسوالی اناردره ولایت فراه و در سال 1358 در مرکز شهر قلعه نو پا بعرصه وجود گذاشت و در سن هفت سالگی شامل مکتب گردیده و متعاقبا" نسبت تجارت که پدرش داشت ایجاب میکرد که به هرات عزیمت نمایند و در سال 1378  از لیسه سلطان غیاث الدین غوری ولایت هرات فارغ التحصیل گردید او تاسف میخورد که بنا به مشکلات اقتصادی وشرایط نا بسامان و بحرانی کشور نتوانست تحصیلات خویش را ادامه دهد.

از عنفوان کودکی به شعر علاقه خاص پیدا کرد و بیشتر دیوانهای حافظ شیرازی و اقبال لاهوری را پیش خود مطالعه میکرد.

او میگوید روزی در مکتب متعلم صنف پنجم بودم سؤالات که بوسیله معلم دری ما در امتحان تحریری مضمون دری مطرح شده بود شعری آتی سعدی رح بود و میبایست توسط شاگردان ترجمه میشد:

زنان بار دار ای مرد هوشیار

اگر وقت ولادت مار زایند

ازآن بهتر به نزد یک خردمند

که فرزندان ناهموار زایند

میگوید معنی این شعر برایش ساده بود خواست تا تعبیر این شعر به وسیله شعر ابراز دارد و چنین گفت:

بگویم من چنین مفهوم شعر را

چه خوب است گر زن دیندار زاید

زنا اهل بهتر است گر او نزاید

به جای گل اگر او خار زاید

که مورد تشویق همصنفان و معلم خویش قرار گرفت و این شعر را اولین شعر خویش عنوان میکند و او ادعا نمی کند که شاعر است و میگوید شعر را دوست دارم اما بسا اوقات اشعاری زیبای میسراید که اطرافیانش باور نمی کنند و در جای چه زیبا میسراید:

طبعم شرر انگیز بود خود عندلیبی نیستم

گرنیک گویم یا که بعد تقلید نیست اشعارما

همچنین از دوست و استاد بزرگش غلام نقشبند که خود شاعر است به نیکی یاد میکند که در این زمینه اورا همیشه یاری نموده است.

نمونه کلام:

سخن بید

از باغ ثمر خیز بر آمد سخن بید

چون من صنم قامت شمشاد نروئید

زیرا که مراهست بسا برگ فراوان

هیچ لاله نروئید بدین زیور و وین جان

نه میوه دهم تا که کنند برگ و برم را

نه گل بدمد جان که پوید بدنم را

فارغ زغم دست طمع پیشه باغبان

آسوده تر از نسترن و مرسل و ریحان

باغبان چو فرورفت غریق به تفکر

آورد خیالات نوینی به تصور

این نخل برافراشته قامت، چه بکاراست!

چون موسم انواع ثمر رشد انار است

این گفت و رسید با تبر و آله و افزار

هر بی ثمری باد بدینگونه سزاوار

بید از ستم اره به یکبار بنالید

گفتا چه زیانم که بگلزار نمانید

خودسایه دهم نیز و چون سرو رسایم

انصاف کجاشد که دراین باغ نپایم

باغبان بدو گفت که ای سرو گل اندام

بی حاصلیت کرد دراین حال سرانجام

در مزرعه نوری که زخورشید نتابید

نه سایه به کار آید و نه سرو وقد وبید

گرمی ندهی حاصل واز سایه چه حاصل

ورسایه بود بذرعه را، مزرعه باطل

وزگلبن گل روئید وز مثمرک بار

برشاخ و برت نیست کم و بیش به مقدار

هر نخل چمن زار که خود بی ثمر افتد

در عاقبت کار به ضرب تبر افتد

وزقد رسا وتن موزون چه نازی

تا رخت ببندی و اکنون چه سازی

فردا که کند دود ترا آتش ادبار

جز خاک سیه هیچ نماند به یادگار

خوش باد کسانیکه محبت بگزیدند

خرم بود آن دل که بدانش گرویدند

تنها هنر و علم بود جوهر انسان

ای با خردان شیوه این شیوه بیاسان

"داود" هنر آموخت چو این قصه شنیدند

کس پسته بی مغز به هیچش نخریدند

ماه من

ای ماه من چو خورشید برآمدی شبانه

آتش فگندی بردل بسیار ماهرانه

جانا بسوز و سازم سازم تو گرپسندی

فرخنده دار یارب این وصل عاشقانه

شمع هست و ساغر می، ساقی و مطرب و نی

تا باد این چنین باد وین انس جاویدانه

بلبل بهار آمد میمون باد ترا گل

برخیز عاشقی کن بسیار صادقانه

مفتونیت نه تنهاست مانیز انس بستیم

در عشق حدیث ما بین از دفتر زمانه

طاوس خوش خرامان طوطی نغذگفتار

عقل و هوا و هوشم بربود ماهرانه

مجنون چو زنده بودی آموختی زما عشق

فرهاد چو بودی این دم خواندی زما فسانه

جسما چه غم که خاکت آغوش بازگیرد

چون من زدم اجل را با تیر در نشانه

آب حیات خوردم تا خود نمیرم از دهر

کی مرگ میتوان برد جان من از میانه

"داود" نه بذله گویی شاید که یاوه گویی

انصاف همی دهندت در عدل شاعرانه

ساقی من

ساقی من شراب ده پرکن این پیاله را

تا به تصور آورم نرگس چون غزاله را

باده و چنگ و تار نی جام و سبو و یاد وی

میبرد از درون دل داغ هزار ساله را

باغ و بهار بوی او از قلمم گرفته رنگ

طبع فسونگرم فزود سرخی رنگ لاله را

ای که براه رهروی خط مش از پدر کنی

آنچه نه نیک آیدت پاره کن آن قباله را

فخم اگر دهند ترا نیست محال از این "امین"

وان که نظر کند دمی پارهء این رساله را

نويسنده: zakariarahimi | بازديدها: 0 | تاريخ ارسال: 3 ثور 1388 | چاپ مطلب

ارسال نظر

نام
ايميل:

کد امنيتي:
تصوير كد امنيتي
ريست کد
کد: