رحمت الله راستین بتاريخ 23 جدی 1363 در قریه چاکرها شهر قلعه نو ولایت بادغیس پابه عرصه وجود گذاشت. علوم متداول را نزد یکی از عالمان دین فرا گرفته و در سن هفت سالگی شامل مکتب گردید که در جریان دوره تعلیمی نسبت نا امنی های زیاد مجبورا" مکتب را رها و به هرات متواری شد و مدتي بدون درس و تعلیم بسر میبرد تا اینکه بعد از چند سال واپس به ولایت بادغیس بازگشت نموده و به ادامه مکتب اقدام نمود که در سال 1383 از لیسه حنظله بادغیسی فارغ گردیده و شامل دارلمعلمین بادغیس در رشته ادبیات گردید ودر سال 1386 از رشته متذکره قارغ و اکنون بحیث رئیس انجمن شعرا ونویسنده گان ولایت بادغیس ایفاء وظیفه مینماید.
از آوان کودکی به اشعار و سرودن آن علاقه وافر داشت و هنوز 9 سال داشت که پدرش را در حادثه ترافیکی از دست داد و خود سرپرستی 4 خواهر و یک برادر خوردترش و مادرش را در پهلوی کاکایش میکرد، ولی ازینکه شرایط بحران وطن و مشکلات زندگی مانع رشد استعداد ها شده که نتوانست قریحه شعری و استعدادش را در زمینه انکشاف دهد، سرانجام زمانیکه به دارالمعلمین شامل شد بیشتر در باره شعر مطالعه و پژوهش داشت و گاهی اشعاری انتقادی، غزل و مثنوی میسرود که به بعضی مجلات بادغیس به نشر میرساند که مورد تشویق دوستان و نزدیکانش واقع میشد.
از بین شعرای معاصر به رهی معیری زیاد علاقه دارد، دوستدارد سبک اورا تعقیب کند و از اشعار غزل را رجحان میدهد چون دراین نوع بهتر میتوان احساس و عواطف درونی خویش را گنجانید.
به سه هنر زیاد علاقه دارد (شعر، موسیقی خطاطی)، هنر خوشنویسی را نزد استاد محترم نعمت الله عطایار هروی در شهر هرات فراگرفت و هنر موسیقی و آواز خوانی را نزد محترم استاد جواد تابش هروی کسب نمود.
نمونه های کلام:
گه گاه
گاهی خـندان گاه گریانم کـــنی گاه آزاد گاه زندانم کنــــــی
گه برانی از درت چون ساحلی گه زروی لطف مهمانم کنی
گه زدشنامی بیمارت شــــــوم گه زنوش لب درمـــانم کنی
گه در آغوشم پیدا کی شـــوی گه در آغوشت پـــنهانم کنی
گه طبیب من سلامم میـــدهی گه زروی قــهر ویرانم کنی
گه زوصلت میکشم جام سرور گه زهجر خویش بریانم کنی
با رقیبانم نــــــشستی جان من آتش بر خرمن جـــــانم کنی
گرنسیم کوه تو بر مـــــن وزد سوسن وسیمین وریحانم کنی
گر نوای وصل تو آید بگوش بلبل این باغ و بوستــانم کنی
حیرت افزاگشته حسنت در جهان
زین سبب ای ماه، حیرانم کنی
14 سنبله 1386
ساغر می
ساغر می بود وبر لب جو من فقط باشم وآن زیبا رو
مست ومدهوش وگهی دست به دست سرخوش از وصل در آن دامن کو
چیدن گل ز لبش از من زار عشوه وناز از آن غالیه مو
دست او حلقه ئ در گردن من دست من حلقه ئ بر گردن او
گه سرم به سر زانوی نگار گه لبم بر لب گلرنگ سبو
"رحمت" آن لحظه به شکرانه ء وصل غزلی از ته ای دل باز بگو
کاروان عمر
از کنارم آن دلارا ميرود
عقل و هوشم ميرود تا ميرود
در قفايش دود آه دردناک
تا به افلاک از دل ما ميرود
از فراقش نيمه هاي شب همي
سوز آهم تا ثريا ميرود
از بر ما ميروي، آري! ولي
عشرت و شادي زدنيا ميرود
ميروي اي خرمن گل، از دلم
صبر و طاقت هردو يکجا ميرود
روح من در محمل ليلا نشست
کاروان عمر تنها ميرود
امشب اي اشکم چه طوفان کرده اي
لحظه ئ بنشین که فردا ميرود
ابر "رحمت" سيل ميبارد زچشم
از کنارم آن دلارا میرود
28 سنبله 1386
یارک زیبای قد و زیبای من
بیتو ای غنچه لب ورعنای من
ناله بارد هر شب از لبهای من
ای تو مهتاب جهان افروز من
ماه من دلدار من دنیای من
ای تو دایم مونس تنهائیم
در سکوت خلوت تنهای من
یک نگاه نرگس فتان تو
بست زنجیر بلا در پای من
بخت اگر با تو رسانم، خرما
گر جدا مانم زتو صد وای من
چشمه های آب خشکیده عجب
پیش چشم و اشک طوفانزای من
چاره ساز دل نباشد جام می
تو زنوش لب ببر غمهای من
زینت و زیبایی گلشن تویی
یارک زیباقد و زیبای من
بیتو خاموش است در بزم طرب
چنگ من و تار من و شهنای من
گل کجا با روی نیکویت رسد
دلبر سیمین رخ و یکتای من
"رحمت" امشب هجر خوبان میکشی
تا چه آید برسرت فردای من
25 سنبله 1386
فراق
امشب فراق با دل زارم چها کند
در سینه ام فغان و قیامت بپا کند
با یاد روی همچو مه دلستان تو
دل رابدست غم دهد و شکوه ها کند
خورشیدلعبتی نبود اندراین میان
کز روی نازو مهر برایم وفا کند
آیا شودچوبوی گلی با نسیم صبح
این دردکهنه را به رسیدن دوا کند
از خاطروصال تو ای ماه دلنشین
کردم نیایشی بخدا گرخداکند
آن یارخوش لقا که دل از سنگ خاره داشت
از ما به هر نگاه، دل و دین جدا کند
این پندکی شنید دل چاک چاک ما
خودرا اسیر زلف نکویان چراکند؟
این ناله های زار زافلاک بگذرد
غوغاچوبلبلان، زبلای جفا کند
رحمت کجاست محرم رازی دراین دیار؟
گوشی به ناله های دل بینوا کند
|
||
|
|
||
|
||
|
|
||
|
|
||
|
|
||
|
||
|
|
||
|
|
||
|
|
||
|
||
|
|
||
|