
زیبا و تاجور: بود نبود سوداگری بود.اودو خانم ودودخترداشت اسم دختر بزرگش تاجور ودختر کوچکش زیبا بود مادرزیبافوت کرده بود ؛زیبادخترخوب وباادب بود. اما تاجوربسیارنازدانه ودخترتنبل بود.مادراندرش همیشه زیبا را برای ریشتن تار به صحرا می فرستاد , یکروز گاو زرد زیبا ازاو خواست تاپشم را به او بدهدزیبا پشم را به گاو داد؛ گاو پشم را خورد و دوباره تار بیرون کرد .ازاین بعد زیبا زود زود به خانه میرفت روزی ازروزها پشم زیبا را باد به درب غاری برد او از دنبال پشم به دروازه غار رفت تا خواست پشم را بگیرد ؛ دیوی بزرگی پیش رویش ظاهر شد به اوسلام داد ,دیو گفت اگر سلام نمی دادی ترا حتمآ میخوردم ؛حالا بگو چه میخواهی ؟زیبا گفت پشمم را باد آورده است... (ارسالی: سوسن) بقیه در ادامه مطلب... 