
تـرس ها و امیـد ها: روز و روزگاری بود پسر بچه کوچک در روستای دور افتاده ای کوهستانی درسر تپه بلند خاکی با پدر پیر ومادر زهیر دوخواهر ویک برادر از خود کوچکتر زنده گی میکرد. روزبه کار زراعت ومالداری مشغول بودند وشب را بدون روشنائی درمحیط آرام به خواب می رفتند شبها وروزها آنقدر بی صداوآرامبخش بود که غیر از صدای باد، شرشر جوی آب ونعره مرغ وحیوان دیگر چیزی شنیده نمی شد. چند خانه دیگر ازهمسایه ها هم پهلوی شان به یک قطار سر همین تپه قرار داشتند. خانه های همه یک قسم ساخته شده بودند تنها جوی آب به بعضی خانه ها نزدیک تر بود. در لب جوی آب که از چشمه به زمین ها میرسید درخت های بید وسپیدار منظم بدوطرف این تپه شانده شده بود. کمی پایینتر چمن زاری بود که بشکل دنباله دار با عرض وطول متفاوت...(ارسالی:محمد دین "انوری") بقیه در ادامه مطلب...

